با تو دارم من سخن ها خواهر دلبند من/ در پی توصیف تو قاصر بماند شعر من/ چشم من در انتظار رویت سیمای تو /لحظه ها را می نهادم از بر دیدار تو /در هوایت روز و شب پیوسته من/ سر به مهرم تا رسد فردای من/ نکته ها را با تو گویم من بسی /صحبتی با گل کنم،نی با خسی /با تو چون گل می کند گفتارها /بر فراز آسمانها می کنم پروازها /چشم تو خود مینماید سیرت نیکوی تو /نرگسی ماند،شکفته بررخ دلجوی تو/ چون بخندد آن لب ودندان گه دیدارها /گوی غنچه میشود گل،در دل گلزارها/ علم ودین از تو بسی دیدم چنان/ که دو صد حیران بماندم من از آن/از ذکاوت هر چه گویم من کم است/هوش وعقل هر دو یکی یا با هم است/من ندیدم این همه نیکو نهاد/که خداوندش تواند در یکی دختر نهاد/می سپارم من تو را بر دست او /تا که خواهی هر چه تو آید ز هوُ
+
تحریر شده سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:11  به قلم پیمان
|
بلاگ حاضر تنها اندکی از تراوشات قابل ذکر یک دل خسته است که لاجرم بر دل می نشیند و هدف دیگری را متصور نیست.