تبليغاتX
تحریرات آقای با صفا - خدا مرا ببخشد
به عمل کار براید به سخندانی نیست
امروز صبح یه اتفاق عجیب برام افتاد .سرعتم ۷۰ یا ۸۰ بیشتر نبود.هنوز به طور کامل از مدرس وارد همت نشده بودم که یه پراید نقره ای پر آدم با یه آرم مسافربری رو سقفش مثل برق جلوم سبز شد.اونقدر بد جلوم پیچید که برای یه لحظه تصور کردم کارم تمومه.خلاصه با هر ترفندی بود ماشینو جمع کردمو یه نفس راحت کشیدم بعد با عصبانیت کم نظیری رفتم کنارشو چشمامو بستمو گفتم "مگه کوری مردک؟!"در حال سبقت ازش بودم چشمامو که باز کردم دیدم مردی با سنی بین ۵۵ تا ۷۰ سال پشت رول نشسته و نگاه ساده و غریبی به من کردو هیچی نگفت، بدجوری رفتم تو فکر،رنگم پرید، پام تا ته رو گاز بود،هنوز یه دقیقه از دور شدنم نگذشته بود که بی اختیار بغضم ترکید،چه وضعی بود!چنان گریه میکردم که دیگه جلومو خوب نمیدیدم ناچار چند دقیقه ای کنار همت رو پل ولیعصر زدم کنار تا حالم جا بیاد.انگار ناراحتی تمومی نداشت،مدام تو سرم لحظه ی برخورد می گذشت و نگاه معصوم اون مرد.به خودم می گفتم" آخه احمق چطور تونستی با کسی که جای پدرت بود اون برخوردو بکنی؟!حالا یه اشتباهی کرد پیچید جلوت ارزششو نداشت اینقدر برخورد وقیحی کنی واااای حتمآ جلوی مسا فراش خیلی کوچیک شده بیچاره! ای کاش حداقل اونم  یه چیزی میگفت که اینجوری داغون نمیشدم "و... فکرم کار نمی کرد گفتم برم دنبالش شاید تو شهرک غرب ایستگاهش باشه،پیداش کنمو معذرت خواهی کنم شاید این درد لعنتی اینجوری تموم شه،ولی رفتمو هر چی گشتم نبود!اینو می خوام بگم که شاید برای اولین بار بود ااین حس رو اونم به این شکل داشتم که انگار دور هر آدمی یه محدوده ی  ممنوعه ای هست که دیده نمیشه مگر زمانی که بشکنیشو ازش عبور کنی که  به چنان دردی دچار میشی که محال بر طرف بشه!تجربه ی تلخی بود ولی با این حال از این خوشحالم که هنوز این جور دردهارو  حس میکنم، فقط امیدوارم خدا منو ببخشه  
+ تحریر شده  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:18  به قلم  پیمان  |