می گذشتیم از دیاری چند پیش پای جان خسته،زغمها ریش ریش سینه مالامال از دردی غریب عقل و دل گویی به غوغا و پریش خردطفلی ازمیان وسعت انظار ما ناگهان بگذشت با داسی به نیش شد سرور خلق هویدا و عیان عصمت چشمان او میبردهریک رابه پیش هرچه بنمودبه غمزه همه غافل بودیم هرچه میگفت همه سائل دست به ریش کس ندانست علت ومعلول در کردار او کس نفهمید ز ظاهر کم و بیش کار دل بود که سر دل او باز کند راستی این عقل می نازد به چیش؟!