ساعت ۲:۲۵بامداد ۱۹رمضان است و من در گوشه ی اتاقم زیر نور یک چراغ کوچک نشسته ام ومدهوش دنیای علوم طبیعی کتابی در دست دارم به نام "آیا براستی انسان زاده میمون است؟"کم کم به شدت احساس گرما می کنم،بلند می شوم وپنجره بزرگ اتاق را کمی باز می کنم،سر و صدایی عجیب و بی موقع از خیابان مقابل خانه به گوش می رسد،من طبیعتآ تعجب می کنم!وقتی گوشهایم را تیز می کنم صدای خنده ی و آشوب چند جوان شب زنده دار به روشنی به گوش می رسد،چند خانم با هم تعارف می کنند،کودکی نغ میزند،حالا صدای گوش خراش چند موتور سیکلت که با سرعت ودور موتور بالا و هیاهوی راکبان دائمآ در حال گذر و دور زدن و گذر و دور زدن و دوباره گذرند،به مجموعه ی صداها افزوده می شود!کنجکاو می شوم که "مگر قرار بوده چه خبر باشد؟" انگار واقعآ خبری شده! بی اختیار پرده ی اتاق را کنار می زنم و وقتی به بیرون نگاه می کنم می بینم چند مرد مشغول فرمان دادن به ماشین های شیک ولوکس مدعوینی هستند که گویی قصد پارک کردن دارند.این بار صدای خشن وزننده ی نوار مداحی که انگار در داخل یکی از همین ماشین ها در حال پخش است سکوت تنهایی و لطافت عزلت من را می درد.سیستمهای صوتی پیشرفته ای که تا دیروز موزیک های آنچنانی پخش می کرد امشب دل صاحبانشان را به سمت مسجد کوفه پرواز میدهند!با خودم گفتم:" به چه شب پر فضیلتی! "حالا دیگر میبینم که بوقهای ممتد موتورهای در حال گذر جلوی پای دختران ومادران وخواهران اهل فضیلت که اغلب راکبان آنها حنجره های خود را نیز وقف این شب عزیز کرده اند،مدام نواخته می شود.وقتی کمی به مغز سیستم عصبی و اعضا و جوارح مجروح آن فشار می آورم چنین نتیجه می گیرم که دوباره یکی دیگر از حاجی بازاری های محل به بحران شهرت و هویت معنوی دچار شده است،مجلسی برپا کرده تا به همت دیگر مومنین تمام گناهان کرده ونکرده ی سال گذشته را ظرف نهایتآ ۳الی ۴ساعت شب زنده داری و مناجات بشویند وپاک و منزه و نورانی برای سال آینده با امید خشکیده ی پیروزی به جهاد اکبر با دیو نفس بشتابند!خیلی دوست دارم بدانم اگر این وقت امشب یکی از همین جوانهای ظاهرآ متدین و شب زنده دار به قصد قربت با ماشین دور بزند و دور موتور او نیز پیوسته روی ۸۰۰۰باشد و جلوی جمعیت مومنین بوق ممتد بزند و باز به قصد قربت در قالب صدای بلند انکرالاصوات یکی از همین مداحان اهل بیت قدرت سیستم صوتی اتومبیل خود را به رخ کفار در خواب غفلت برساند،چنانچه یکی از همین کفار در بستر به درد صعب العلاجی دچار باشد که تنها سکوت مرهم لحظات پر درد پایانی عمر او باشد ،کار جوان واجب بوده،مستحب یا زبانم لال مباح است؟!در مورد آن کافر نگون بخت،آیا آن صدا سبب بخشودگی گناهان او میشود؟!یا اگر به سبب شنیدن این صدا از دنیا برود شهید محسوب می شود؟!یا اینکه دوران ظلمت و کفر او به پایان رسیده،با وجدانی بیدار در صف اول مومنین قرار می گیرد؟!یا اینکه اصلآ این صدا بیماری صعب العلاج او را علاج است؟!در همین اثنا از درونم این ندا آمد که "این مدعیان در طلبش بی خبرانند آن را که خبر شد خبری باز نیامد" فهمیدم که این سر وصداها هر چه باشد برای من سروش ایمان نیست و آنچه این جماعت مدعی و متظاهر به آنند را به دل سنگ من راهی نیست!پنجره را بستم،دوباره کتاب را در دست گرفتم و تا صبح به خاطر عقیده ی کفر آمیزم از گرما سوختم،اما اراده کردم از این پس فقط خودم باشم.این بود درس امشب به من!
+
تحریر شده یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 13:56  به قلم پیمان
|
۲ ساعت نشستم راجع به امروز که دوستای دبیرستانمو دیدم نوشتم،راجع به خاطراطمون،اینکه چقدر دلم واسه اون روزا تنگ شده،اینکه هر کی الآن در چه حاله!بعد وقتی گزینه ی "ثبت و باز سازی"رو زدم رفت تو صفحه ی اول که رمز ورود می خواد بعدشم اثری از اونهمه نوشته نبود!!!



+
تحریر شده جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 3:26  به قلم پیمان
|
یه مدته موضوعات تقریبآ جدی تو ذهنمه که خیلی فکرمو مشغول می کنه،هر بار می خوام راجع بهشون بنویسم تا شروع می کنم اونقدر مسئله طولانی و مفصل می شه که گاهی اگه ساعتها بنویسم تموم نمی شه،مجبورم بی خیال شم همیشه،گا هیم که می خوام را جع به یه مسئله خیلی کوتاه بنویسم ناخودآگاه شکل شعر پیدا میکنه !کلا مشکل من با نوشتن اینه!
نمی دونم باید چه کار کنم!
+
تحریر شده چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 1:28  به قلم پیمان
|
تانظر کردم بر آن چشمان دو صد حرفها گفتم ز دل با جان دو صد دیده گرداند از من وروحم برفت سایه ای ماند از من و زجرم دو صد حرف دل تا کی توان اینگونه زد قلب من با دیدنش می زد دو صد حرف دل را می توان با هر زبان می زد و تاثیر آن باشد دوصد هرجوابیکه شنیدی ازلب جانان خود بهتر ازآنست ندانی پاسخ چشمش دوصد پیش اوبایدروی بهرسخن مردانه وار تا بگوید پاسخ روشن به توبیش از دوصد
+
تحریر شده جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:45  به قلم پیمان
|
من تو را آرام می خوانم،چرا گوشهایت را اینقدر محکم گرفته ای؟!
+
تحریر شده سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:47  به قلم پیمان
|
مدتیست که دلم برای "خیار با زرشک پلوبامرغ"هم خیلی تنگ می شود چه برسد به...
+
تحریر شده چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 5:28  به قلم پیمان
|
با تو دارم من سخن ها خواهر دلبند من/ در پی توصیف تو قاصر بماند شعر من/ چشم من در انتظار رویت سیمای تو /لحظه ها را می نهادم از بر دیدار تو /در هوایت روز و شب پیوسته من/ سر به مهرم تا رسد فردای من/ نکته ها را با تو گویم من بسی /صحبتی با گل کنم،نی با خسی /با تو چون گل می کند گفتارها /بر فراز آسمانها می کنم پروازها /چشم تو خود مینماید سیرت نیکوی تو /نرگسی ماند،شکفته بررخ دلجوی تو/ چون بخندد آن لب ودندان گه دیدارها /گوی غنچه میشود گل،در دل گلزارها/ علم ودین از تو بسی دیدم چنان/ که دو صد حیران بماندم من از آن/از ذکاوت هر چه گویم من کم است/هوش وعقل هر دو یکی یا با هم است/من ندیدم این همه نیکو نهاد/که خداوندش تواند در یکی دختر نهاد/می سپارم من تو را بر دست او /تا که خواهی هر چه تو آید ز هوُ
+
تحریر شده سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:11  به قلم پیمان
|
خدایا مرا دشمنانی ده که ارزش مقابله داشته باشند ، به خاطر دوستانم از تو ممنونم!
+
تحریر شده یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:3  به قلم پیمان
|
امروز صبح یه اتفاق عجیب برام افتاد .سرعتم ۷۰ یا ۸۰ بیشتر نبود.هنوز به طور کامل از مدرس وارد همت نشده بودم که یه پراید نقره ای پر آدم با یه آرم مسافربری رو سقفش مثل برق جلوم سبز شد.اونقدر بد جلوم پیچید که برای یه لحظه تصور کردم کارم تمومه.خلاصه با هر ترفندی بود ماشینو جمع کردمو یه نفس راحت کشیدم بعد با عصبانیت کم نظیری رفتم کنارشو چشمامو بستمو گفتم "مگه کوری مردک؟!"در حال سبقت ازش بودم چشمامو که باز کردم دیدم مردی با سنی بین ۵۵ تا ۷۰ سال پشت رول نشسته و نگاه ساده و غریبی به من کردو هیچی نگفت، بدجوری رفتم تو فکر،رنگم پرید، پام تا ته رو گاز بود،هنوز یه دقیقه از دور شدنم نگذشته بود که بی اختیار بغضم ترکید،چه وضعی بود!چنان گریه میکردم که دیگه جلومو خوب نمیدیدم ناچار چند دقیقه ای کنار همت رو پل ولیعصر زدم کنار تا حالم جا بیاد.انگار ناراحتی تمومی نداشت،مدام تو سرم لحظه ی برخورد می گذشت و نگاه معصوم اون مرد.به خودم می گفتم" آخه احمق چطور تونستی با کسی که جای پدرت بود اون برخوردو بکنی؟!حالا یه اشتباهی کرد پیچید جلوت ارزششو نداشت اینقدر برخورد وقیحی کنی واااای حتمآ جلوی مسا فراش خیلی کوچیک شده بیچاره! ای کاش حداقل اونم یه چیزی میگفت که اینجوری داغون نمیشدم "و... فکرم کار نمی کرد گفتم برم دنبالش شاید تو شهرک غرب ایستگاهش باشه،پیداش کنمو معذرت خواهی کنم شاید این درد لعنتی اینجوری تموم شه،ولی رفتمو هر چی گشتم نبود!اینو می خوام بگم که شاید برای اولین بار بود ااین حس رو اونم به این شکل داشتم که انگار دور هر آدمی یه محدوده ی ممنوعه ای هست که دیده نمیشه مگر زمانی که بشکنیشو ازش عبور کنی که به چنان دردی دچار میشی که محال بر طرف بشه!تجربه ی تلخی بود ولی با این حال از این خوشحالم که هنوز این جور دردهارو حس میکنم، فقط امیدوارم خدا منو ببخشه
+
تحریر شده شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:18  به قلم پیمان
|
می گذشتیم از دیاری چند پیش پای جان خسته،زغمها ریش ریش سینه مالامال از دردی غریب عقل و دل گویی به غوغا و پریش خردطفلی ازمیان وسعت انظار ما ناگهان بگذشت با داسی به نیش شد سرور خلق هویدا و عیان عصمت چشمان او میبردهریک رابه پیش هرچه بنمودبه غمزه همه غافل بودیم هرچه میگفت همه سائل دست به ریش کس ندانست علت ومعلول در کردار او کس نفهمید ز ظاهر کم و بیش کار دل بود که سر دل او باز کند راستی این عقل می نازد به چیش؟!
+
تحریر شده دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 23:7  به قلم پیمان
|